تبليغاتX
به وبلاگ دختر ایران زمین خوش آمدید

به وبلاگ دختر ایران زمین خوش آمدید

وبکده

ازهمان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد                         گر چه آدم زنده بود!

ازهمان روزی که یوسف را برادرها در چاه انداختند

ازهمان روزی که با شلاق وخون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود....

بعد هی دنیا پر از آدم شد و این آسیاب         گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم ها گذشت

ای دریغ آدمیت بر نگشت

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا زخون تهی است

صحبت از آلودگی، پاکی، مروت، ابلهی است

قرن "موسی چومبه ها" است

روزگار مرگ انسانیت است

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس          از غم یک مرد در زنجیر          حتی قاتلی تبر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام غربت

هرم در پیاله، اشک و خونم در سبوست                مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وی جنگل را بیابان می کند

 

دست خون آلود رادر پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیایان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور  در میان مردی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق

                                      گفتگو از مرگ انسانیت است.

 

+نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت10:4 قبل از ظهرتوسط محبوبه | |